تبليغاتX
تا بیخ
من به تاریکی تاریک هستم

 

بیمار انگلیسی دمب موهایش را می دهد دستم

می اندازم برای رفتن.

 

دکترهای بزی که فقط با پوشیدن شورت های زنانه ممکن است

ارضا شوند

۵۰ نفر را استخدام کرده اند تا گارد محافظ آنها باشند

کسانی از اقوام دور فرشته های انگوری

که خون ملخ ها را به صدا در آورند

و خدا را روی تخت های عمودی می بریدند

 

رشته های اعصاب کلاغ سلطنتی را می بافد

مثل گیسوی دختر بیمار

از این دست.

 

                 احسان عزتی

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 15:44 | لینک  | 

 

چه بگویم ؟

حالا مرا شن های دریای تو هم سیراب می کند !

یک وقت هایی که دماغم کیپ می شود می روم لاغر می کنم

می بینم علیرضا را از پل عابر انداختم پایین

یک وقت هایی پیراهن ترسم

از اطراف خودم پرتم !

زنگ می زند می گوید داری کسشعر می نویسی ؟

اما من فکر می کنم خیابان انقلاب باید جای دیگری باشد

یک وقت هایی که یاد زمستان ۸۵ می افتم

می روم از هوای آزاد هم می خورم

پشت مویم را می دهم به نیروی انتظامی

چراغ قرمز را می گیرم جلوم

و دنبال بچه ها می کنم

یک وقت هایی هنوز سینه ی دیوارم

قبل از اینکه تصمیم دارم با بند شلوار حودکشی کنم

می بینم وحشتناک به گا رفته ام !

 

                                          ۱۸ / ۱۲/ ۸۶

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 16:54 | لینک  | 

 

بلند می شود و چاله های زمین را در خودش چال می کند.

 

چطوری با این شروع کنم ؟

با "این" چه کنم ؟

 

من مثل باد می رقصم

گور پدر مرد عقیم هیولا نمی شود

بچه های زنش را دارد

آنها حفره هستند

و خیانت دقیقاً همینجا فرو می رود

 

دوست دارم همینطور که دراز کشیده ام توی سلول ام

یکی از این گربه ها از روی لبهام رد بشود

دیوانه وار می گوید : منم سیگار مور !

 

میمون ها پرتاب می شوند توی ذهنم

وابسته می شویم توی شاخه های هم

و جنگل درونی ما جنگل بیرونی را درک نمی کند

کجا برویم ؟

 

آهسته برانید !

تهران شهر بی آغوشی ست

درست وسط ما راه می رود

در نهایت عشق و فلاکت می تواند الزام آور باشد

بالا می اندازد شانه هایش را

و چیزهای دیگرش را توی دهن مادر واقعی اش .

دختر کوچولو بر ضد پاپاش عرعر می کند

صدای متفاوت ما کمابیش غم انگیز است

غریبه کیست ؟

غریبه "اسپانیای آبها" نیست

غریبه "کلاغ زرد"ی نیست که میان آن دو ایجاب نموده پل بزند

غریبه فردی التقاطی ست

که به نتیجه می رسد کسی که اسکل می کند خودش اسکل می شود

 

بالاخره یک روز تمام می شود

همه از چادر ها رفته اند

از روی قلبم پایین می آید تک تیرانداز

و صدای زن تنها می ماند

 

شاید یک روز مدل شدیم

کسی چه می بازد ؟

 

                                         احسان عزتی

                              ۲۵ / ۱۱ / ۸۶         

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 11:57 | لینک  | 

 

موش های صحرایی به سر دختر شونزده ساله حمله می برن

منم مادرت رو

 

اسپانیای آبها بوی خاطره ی موهای تو نیست

اسپانیای آبها صورت کریه کیومرث منشی زاده نیست

اسپانیای آبها یه بیانیه ی سیاسیه

شاملو سیگار تعارفم می کنه

بر می دارم و

از تموم نورهای سرخی که به پلاتو های زبر زمینی راه می برن

اعتراف می گیرم

مث چند ساعت پیش

توی صورت خدای شما تف می اندازم

گفتم

من از محسن مخملباف بیست سال جلوترم

قابل عرض !

وقتی به دنیا می آییم شنی هستیم

وقتی به دنیا می آییم تخم های ریزی داریم

وقتی به دنیا می آییم با دستای ما دکور می زنن

وقتی به دنیا می آییم  اسپانیای آبها ست

صدات مث سونامی می مونه

دریای درونم رو بی تاب می کنه

کفن ام کو مامان /؟

 

احسان هستم . مسافر !

با چشای بسته

با پرچم سفید

سفرهای تاریکی لذت بخش ان مصطفی ؟

توهمات اکسپرسیونیستی دارن ما رو خرد می کنن

خیلی از نیمه شب گذشته

هوار کشیدنم که نمی شه

کاش می شد جنگل های سواد کوه رو می اوردی توی این آپارتمان

بی خیال !

 

خونه ی ویلایی با پاهای باز می رفت

ژیلا با خدا متر زیر بنا

جان !

سلام کن دختر شونزده ساله اعتراف می کنه که می بوسم

کاملاً گشاد

خیس و تپنده

و باز چیزی از عشق کم میشه و مرگ رو بجا می یاره

اینجا اسپانیای آبها ست آخه

اسپانیای آبها سوتین مشکی رنگ دوس دختر رضا نیست

مجبورم ! مجبورم بگم

مهسا ! مهسا ! مهسا !

شعری که بجا اوردم بی وضو

شعری که گربه های سیاه بازی در اوردن

با سرهای جویده و توپی

 

میزان می داد

گوشه ی اتاق

روی میخ می خوابونم

پنجره های سیاه دارن آخرین پست وبلاگ شروان رو می خونن

تموم شب

اسپانیای آبها چسبیده به سقف

و ممد صالح علا کشتار صدها کودک رو تبریک می گه با لبخند

 

                                                احسان عزتی

                                              دی ماه ۸۶

این شعر تجربه ای ست در زبانی دیگر و نمی گویم که تجربی ست که ادعایی کرده باشم .

اسپانیای آبها توهمی ست که از نوجوانی با من است . نمی دانم چیست . فقط هست . 

 

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 17:8 | لینک  | 

 

دو مرد پشت درب یک دستشویی منتظر نشسته اند .

 

اولی ـ خیلی داره طولش می ده ! نه ؟

دومی ـ نه بابا ! هنوز ده دقیقه هم نشده !

اولی ـ در بزنیم ؟

دومی ـ نه ! ولش کن !

سکوت

اولی ـ از منتطر بودن بدم می یاد . یه طوری می شم . که چی ؟

آخرشم که انتظارت به سر می یاد هیچی نمی شه .

دومی ـ همینطوره !

اولی ـ در بزنیم ؟

دومی ـ نه ! هول می شه . کارشو نیمه تموم ول می کنه .

اولی ـ ده دقیقه نشد ؟

دومی ـ چرا . اما صبر می کنیم

سکوت

اولی ـ در بزنم ؟

دومی ـ چه می دونم ! بزن !

اولی در می زند . هیچ صدا یا عکس العملی از طرف شخصی که

داخل است شنیده نمی شود .

اولی ـ یه اهنی یه اوهونی ! آقا زودتر !

دومی ـ بنده خدا خجالت کشید .

اولی ـ باشه ! ما هم آدمیم . دارم می ترکم !

دومی ـ وضع من از تو هم بدتره .

سکوت

اولی ـ نه ! مث اینکه جا خوش کرده ! دوباره در بزنم ؟

دومی ـ بزن !

اولی اینبار محکم تر در می زند .

اولی ـ داداش زودتر ! ترکیدیم !

دومی ـ بعضی ها توی هر چی می مونن . نمی تونن زود بکشن بیرون !

اولی ـ بی عرضن دیگه !

دومی ـ مث من !

اولی ـ تقصیر تو نبود . تقصیر دختره بود . با نقشه ی قبلی اون کار رو

کرد

دومی ـ با اینکه مشکل حل شد ولی همیشه عذابم می ده . شبا

نمی تونم بخوابم .

اولی ـ ولش کن ! در بزنیم ؟

دومی ـ دیگه با پا هم بزنیم باز نمی کنه !

اولی ـ من شاش دارم خب ! مگه تو نداری ؟

دومی ـ چرا ! اما داشتم ! دیگه ندارم !

اولی ـ نمی خوای بگی که خودتو خیس کردی ؟

دومی ـ نه ! فقط دیگه هیچ احساسی ندارم

اولی ـ ده دقیقه بیشتر شده . نه ؟

دومی ـ بیست دقیقه ست که پشت این در هستیم

اولی ـ در بزنم ؟

دومی ـ می خوای بزن

اولی در می زند . با لگد می زند . اما خبری نمی شود .

اولی ـ اصلن کسی اون تو هس ؟

دومی ـ آره . اما گیر کرده . گفتم که بعضی ها نمی تونن . می مونن

توش .

اولی ـ من که فکر می کنم اصلن کسی اون تو نیست

دومی ـ چرا هس

سکوت

اولی ـ در بزنیم ؟

 

 

                                       ۲/ ۹ / ۸۶

                                        احسان عزتی

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 22:21 | لینک  | 

 

فانوس خیسhttp://shelab.blogfa.comوبلاگ دوست صمیمی و تئاتری من ،

مصطفی غفاری ست . قرار است اتفاق های خوبی

در این وبلاگ بیافتد . سر بزنید .

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 22:28 | لینک  | 

 

از صداهایی که می شنوم تنها تعداد محدودی برایم آشنا هستند

این روزها

با هر که می روم احساس می کنم دوست بوده ایم آنقدر

و بعد

خیانت می شوم قسم می خورم می میرم

                                                        می افتم

                                                         از پا

 

تجاوز هوایی نیروهای احتمالی را گریزان می کند

پاسخ به آماده

جنگ افزار ها از تخت

                         پایین می آیند

 

به اتاق سفید می روم

و اشک های سفید می ریزم

به طرز هولناکی انسانی ام !

 

رقصیدن دور آتش مرکزی

غریزه ی نابی ست

باد دارد در دهان گرگ ها زوزه می کشد

سگ ها را نمی دانم

سرگردانی

فرمود :

" اکنون زمان فرا رسیدن زمان است ! "

با بهترین لحنی که دوست می شوی

با بهترین اندامی که دوست داری فحش می خوری

با بهترین لباسی که خواب می بینی

تشبیه می شوی

 

مورچه ها پوزه و ما تحت هم را بو می کشند تا راه را گم نکنند

زبان         خود را پیش روی زندگی می نشاند

به هفت سر شیطان قسم فقط به خاطر تو می خورم

می خورم

به کلیسای هفت نامه می نویسم و منتظر اژدها می مانم

تنها به قامت های بدن کشیده مظنون هستم

وگرنه زرافه نیستم   ایستاده بخوابم

فقط هستم

مثل آن یک جفت پا       کنار شومینه

و سعی دارم به شکل مسالمت آمیزی وضعیتم را بحرانی جلوه دهم

خود را مصرف می کند تا فرار کنی

کیستی ای تاریکی ؟

موجوداتی بی شمار با رنگ آمیزی های متفاوت مورد هجمه قرار می دهد

با ماسک خوک شبیه "تام ویتس" می شوم

ای حریف !

"زیبایی از زنها رکیک تر است"

دوباره در تو حلول می کنند

به مدت چهل و دو ماه خونریزی می کنی تا بخشوده شوی

مادر فاحشه ها !

نگاه بدار ! تا به عمق های شیطان برگردم

 

بازگشت جاودان !

لباس های کسی روی تخت بخاطر نمی آورم

 

                                                        احسان عزتی

                                                      ۱۱ / ۷ / ۸۶

نوشته شده توسط احسان عزتی در ساعت 11:8 | لینک  |