تبليغاتX
تا بیخ
 سوزندگی
 


پیشکش به آرش اله‌وردی و شعرهایی که قِی می‌کند.


 

در این جهان
برای هر چیزی          سوراخی مقدر شده
و خورشید همه‌چیز را با سعادت روشن می‌کند.
نوری شیپوری که باز می‌شود          لبه‌های کوچک و لبه‌های بزرگ‌اش
به استغاثه فراز می‌آید
و آزادانه آخرین شعله‌هایش را می‌سوزد.


اغلب احساس می‌کنم چسبیدی به بازوی‌ام و هر آن یکی در ِ اتاق را باز می‌کند بی‌خودی
اغلب احساس می‌کنم خانه داریم اتاق‌خواب داریم و اتاق‌خواب‌مان در دارد
تو چسبیدی به من و یکی بعد از دیگری می‌آیند در را از جا می‌کَنند  بی‌خودی.
دوست دارم غرق ِ خون ِ دهان ِ تو باشم
و باور کنم عربده‌ها توی سرم لالایی‌ست
که یادم مانده باشد این‌جا
بعضی‌ها زن دارند و چند تا توله
بعضی‌ها مرد ندارند          توله دارند فقط
توله‌سگ‌ها توله می‌کارند و توله برداشت می‌کنند. خیابان‌ها کِشت‌زار شده. ولی صداهای شهری همچنان می‌وزند
اگر بتوانم خفه‌ی‌شان کنم
حریر ِ نازک ِ اندام ِ تو و طغیان ِ من          سرودی ستایش‌گر خواهد بود
پیش از آن‌که دوباره از راه برسند ارواح ِ شبانه
 و لباس‌های الکتریکی‌شان  را بر درختان تُهی آویختند
فریاد بزنم دَم ِ ورودی ِ مترو -هنوز فرصت دارم-
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.

 

یک‌بار بی‌حرکت مانده بودم در طول ِ بدن‌ام
مثل وقت‌هایی که در مستراح گیر می‌کنی زور می‌زنی چیزی بیرون نمی‌آید
فقط چشم‌هام بیرون زده
و در سوراخ‌هام پنبه می‌چپانند
گاهی چنین احساسی دارم
قطره‌های بومی ِ باران، زندگی‌ام را به روز و شب ِ روان‌گردان ِ کولیان متصل می‌کند
داغ ِ داغ
با چشمان ِ شفاف ِ تو که از همه‌ی ما جوان‌تر بود
بگو ساعت چند بود
در تمامی ساعت‌ها؟


 ساعت‌ها
در دیوار فرو رفته
بُرج ِ میلاد در تهران
همه چیزی در هر چیزی فرو رفته
بیشتر چیزها در مقعدها
همان‌جا که می‌میرند و به دنبال ِ اسمی برای مرگ‌شان می‌گردیم
و برگ‌های سوخته را در سپیده‌دمان به تن می‌کنی
اما دست‌هایمان سفید می‌شود
تبرها سفید می‌شود
و حس خوبی ندارم حالا، مطلقن.

 

از چیز ِ یک عده لاله دمیده و نوری اسرار آمیز در شبها می‌تراود
اما همه چیزی به هر صورتی که هست          لمس نمی‌شود
دور می‌شود
رفقای‌ام با لب‌ها و پوست و شاخک‌هایشان دور شدند          دورتر حتا.
ارواح دیگری دارند شکل می‌گیرند
با جسد‌های رنگ آمیزی شده
ران‌هایی پُر تحرک
پستان‌هایی اشتهاآور
و آلت‌هایی که مزه‌ی دارو می‌دهند.


 این‌جا همیشه باد است
این‌جا همیشه باد شلاق می‌زند لَش ِ مُرده‌ی هوا را
و تو می‌ترسی.
اینجا باد است
بد است
و من شرارت‌ام گُل می‌کند.
خیال می‌کنی که چی؟
زود باش بگو           به اتاق خواب ما می‌آمدند
بخوان
قسم به گشوده‌گی ِ ارغوانی ِ رگ‌های آن عده که دمیدند
قسم به این گرمای مسخره و وزوز ِ مگس‌ها
بگو
نشنیدم دارند می‌آیند تو را ببرند
گفتی زلزله می‌آید
می آید تو را شبانه دفن‌ات کند پای ِ در ِ آهنی ِ باغ ِ آخر ِ بلوار
آنجا که نور ِ چراغ‌ها روی صورت‌ام بود         
و رقص تماشایی چاقوها در آینه پیدا.


 
شب‌هنگام که موم ِ سر انگشتان‌ات را می‌مَکم، از خواب‌هایی که تو می‌بینی نوار مغزی برمی‌دارند و همه‌چیزی ثبت می‌شود.
لحظه ای پیش به من گفتند: حتا فروید هم از این خواب‌ها ندید          حتا یونگ
حتا مطلع‌الفجر
باید به خودت افتخار کنی عزیزم
وقتی به هوش آمدی همه‌چیز به جای اول‌اش برگشت
فقط یک راهرو اضافی بود.
لب‌های‌شان تکان می‌خورد
هر سه‌نفر همزمان یک چیز می‌گفتند ولی صداها از دهان یکی‌شان خارج می‌شد که جلو می‌رفت و پس رانده می‌شدم
پُر از خونی که دیوانه‌وار پارو می‌کردی          دست بردار!
من سال‌هایی را دیده‌ام که در عمق ِ آب‌ها تمدنی به وجود می‌آوریم که قابل سپاس‌گزاری باشد و قبیله را با یاران‌اش دوباره می‌آفریند.
زنده باد آن سال‌ها! آن آب‌ها!
حتا یک قطره‌ی ناچیز اَش.
دست‌ات را برداشتی
و گفتی
ظرف‌های کثیف از دیشب مانده.


 آمدند مرا با خود بُردند مثل ِ لوله بخاری مثلن
ضربتی یا احساسی‌اش را یادم نیست          خوردم
گفتی چرا نگفتی بهم؟
بعد
نشستی بازی‌های کوتاه ساختی
بازی‌های رنگارنگ ِ چندثانیه‌ای.
و تنم خارش گرفت
نگاه نکن
می‌خارم
نعره می‌زنم
همه‌ی تنم مو درآورده
نگاه نکن
زوزه می‌کشم
می‌غُرم
می‌توفم
ولی به هیچ دردی نمی‌خورم
باید استخدام ِ جایی بشوم دستِ‌کَم.

 

قسم به تو
قسم به تو و چیزی بیش‌تر
کاش در زمین فرو بریم
مثل این کرم‌های لُخت و نرم که توی کله‌ام می‌لولند و هر چه خواهش می‌کنم بیرون نمی‌آیند
سه وعده غذاهای مطبوع و نامحسوس برای‌شان می‌ریزم توی گوش‌هام مامان
مجبوری آشپزی کنی           مدام حرف نزن
باید پدرم را در رگ‌های تو دفن کنم روزی           می‌دانم می‌دانم.


 من دیگر به لذت‌های طبیعی خودم و زنم فکر نمی‌کنم
با خودم می‌گویم
بیرون از این خانه باید خوددار باشم.
یا صاحب ِ هول
وحشتا!
چیزی نشنیدید؟
شما فرشته‌های ِ لیزری           روح مرا گاییدید
بخورید و بیاشامید ولاتسرفوا
همه‌ی سوراخ‌ها را پُر کنید
بیرون سوراخ‌ها
مردم با هم مخلوط نمی‌شوند
هر یک به دیگری می‌گوید دور باش و نزدیک نیا.
به‌راستی
آنها در سلام کردن از هم سبقت می‌گیرند
در متروها بو نمی‌دهند
این مردم
به جای ماتحت          از چه کلمه‌ای استفاده کنند، بهتر است؟
بگویید
بگویید ما قلب‌هایمان را نوازش می‌کنیم
و در راه ِ تقویت ِ ایمان ِ خود می‌کوشیم
پیوسته به هم لبخند می‌زنیم
در بهاران ِ شکوفه‌ها
مانند ِ جانوران ِ بدون ِ دهان‌بند          هر چیزی را پاره‌پاره می‌کنیم
با ولع.


و من
ماشین‌وار
چشمان ِ شفاف ِ تو را           با خود
به زیر آب می‌بَرم.

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در شنبه بیست و دوم مرداد 1390  |
 
 

 

شعر بلند هايدي / احسان عزتي

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در چهارشنبه بیستم بهمن 1389  |
 
 

 

ترس(به حمید محمدی)/احسان عزتی

 

آندو/احسان عزتی

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در شنبه هفدهم مهر 1389  |
 پشت صحنه / احسان عزتی

 

از مطرود

 

شما به مهمانی بزرگ دعوت دارید!
ریز خندید و کم‌کم محو شد


این‌ها بی‌هیچ کم‌وکاستی در ذیل خواهد آمد
به ترتیب تاریخی فصل‌هایی که بر ما گذشت
باشد برای شما که در جست‌وجوی حیرانی هستید


صحنه روشن می‌شود: صورتشان سیاه شد. کله‌ی ایشان باد کرد، بزرگ شد آن‌قدر که سنگینی می‌کرد روی بدن مبارکشان.
حال شما مطلقن خوب نبود
و این ما چند نفر را ملزم می‌کرد که خدمت بزرگی در حق‌تان بکنیم. برای شما مراسم دینی به جا بیاوریم و دعا کنیم
حضرت آقا این گفت‌وگو بین کسانی صورت می‌گیرد که کلاه ابریشمی‌به سر دارند و تف‌های سمی‌شان را نثارتان می‌کنند
ظاهرن متوجه نیستید که گاهی حقیقت در چند ثانیه خودش را نشان می‌دهد
یک حقیقت گهی
دیگر حرفی نمانده


صدای پا و حرف زدن یک بازی بود ولی این بازی را دوست نداشتند
با ماده‌خرس زنا می‌کردند و برای جلوگیری یکی داوطلب می‌شد و او را به عنوان طعام برای خدای جوان قبیله می‌فرستادند با طنابی از پوست آدم
جوجه می‌فرستادند پائین برای خوک سفیدی که ته استخر بود
شب‌ها شروع به حرف زدن می‌کرد و حس بویائی‌اش ازکار می‌افتاد
یک سگ بزرگ را به جانش انداختند
سگی که ردی از خون همیشه روی پوزه اش بود ـ اسمش را گذاشته بودند تایسون ـ
نمایش را تماشا کردیم
و دم غروب با تیلر رفتیم وسط جنگل کمی‌هوای آزاد تنفس کنیم


چند نفر بازی‌ساز وارد صحنه می‌شوند از چپ و راست و به زور به کله‌ی ایشان مایعی تزریق می‌کنند و می‌روند بیرون
حالا همه چیز لزج شده
مثل نوارهایی که از رحم مادر زئوس بیرون می‌آمد و تبدیل می‌شد به نوزادهای قورباغه که همان ادامه‌ی نسل‌ها بود
انسان یک موجود شکست خورده است والاحضرت!
الآنه سفیدی چشم‌های شما سرازیر می‌شود مثل سفیدی تخم مرغ و از وحشت از هم فرار می‌کنید
سکـ‌‌ـسی‌ترین لباس‌هایتان را می‌پوشید مثل خانم افیلیا
پاهایتان بهم گره می‌خورد
و از تخت می‌افتید پائین
این اجرا مطمئنن آخرین اجرا خواهد بود
بعد می‌ریزند تئاتر را تعطیل می‌کنیم


با این مُرده‌ها چه‌کار کنند؟
هیچ بعید نیست پس‌فردا گروهی بیایند برای عزاداری
باید گریه کنیم وگرنه مظنون می‌شوند به ما
خواهش می‌کنم تو هم اشک بریزی
تا شب نشده برای خرید می‌رویم بیرون. لباس سیاه می‌خریم. همین‌طور سیاه آویزان می‌کنیم توی کمد دیواری. دیوارها را رنگ سیاه می‌زنیم. تمرین سوگواری می‌کنیم
تو اصلن خوب گریه نمی‌کنی عزیزم
اگر دوستم داری باید سعی کنی به چشم‌هات فشار بیاوری کمی ‌بیشتر


صورت و بدن زن بی‌حالت است. مرد دهانش را باز می‌کند. زن دراز می‌کشد. مرد زیر لب چیزی می‌گوید و سعی می‌کند زن را ببلعد.
یونا تو همین شکلی بودی که مسیج فرستادم عذرخواهی کردم از این‌که دوستی نداریم
خودت را چسباندی به سینه‌ام
هیچ‌وقت درباره‌اش فکر نکردیم به عبارت دیگر می‌خواستیم همه چیز را با هم در میان بگذاریم
اول تو نگاه کردی ببین اسم همه‌ی کوچه‌ها نرسی ست بعد آمدم ببنم
گفتی چقدر شیرین است وقتی که تو این را می‌گویی
این‌ها آخرین حرف‌هایی ست که در این زندگی با هم می‌زنیم؟


از لوله‌های خرطومی ‌به صداهای دوستانم نگاه می‌کنم که از کنار گوش‌هایشان می‌گذشت و نمی‌شنیدند حرف‌های هم را
در حالی که لب‌هایشان تکان می‌خورد
بعد یک نفر تماس می‌گرفت و همه خاموش می‌شدید
به رعشه می‌افتاد همه چیز
اندام‌های ما ضعف‌هایشان را به رخ می‌کشند و تا منتهای درجه داغ می‌شویم
آن عده‌ای که با ما بودند در متروها سربه‌نیست شدند
فردا با خانواده‌هایشان تماس می‌گیرند
حالمان از این کارها بهم می‌خورد
همه چیز دروغ بوده
از ابتدا همه چیز دروغ بوده
حتا این لامپ روشن که نمی‌گذارد تو بخوابی یونا
این‌ها همه دروغ بوده
تنها دست‌های تو واقعیت دارد وقتی که نوازشم می‌کنی
مگر می‌شود خواب ندید؟
مهمان‌ها در جاهای خودشان می‌نشینند و سکوت راهنمایی می‌کند
خواب‌هایی که در تاریکی اتفاق می‌افتاد و گوشه‌ای پنهان می‌شدم. منتظر می‌ماندم تا بیدارم کنی
در آن جور جاها دیوانه می‌شوم
از خواب پریدن‌های شبانه‌ام از همان موقع شروع شد که من بغلت کردم وسط بلوار و تو گریه کردی


همزمان از ویدئو پروجکشن توی سالن فیلم کوتاهی درباره‌ی زندگی گذشته‌ی ساموئل بکت پخش می‌شود که زن یک کابوی بوده و دست آخر خودسوزی می‌کند. می‌سوزد و تماشاگران این سوختن را تا پایان تماشا می‌کنند.


یک شب طولانی و قشنگ
موقع برگشتن از سینما زنی که قیافه‌ی آلمانی داشت داستان‌های شگفت‌انگیزی برایتان تعریف کرد که چون خون ریخت، باطل شد همه
لباس بالماسکه‌اش را درآوردید چندان از خودش دفاع نکرد
شما در این شهر باورنکردنی می‌شوید
خانواده خوب هستند؟ خوب‌اند!
مکالمه‌ی تلفنی مبهمی‌داشتیم
ممکن است شخصیت کاذب ولی تهاجمی ‌یک رمان عامه‌پسند باشم یا یک ضدکمونیست افراطی که به قهقرا می‌رود و این غیبت‌ام در مهمانی امشب را اجتناب‌ناپذیر می‌کند قربان؟
من می‌توانستم ببینم که چند صندلی لهستانی توی اتاق است حرکت می‌کردند
و بیضه‌هایشان قد نخود بود
صدای موسیقی کلیسایی و آوازهای مذهبی می‌آمد
ای جهان بیمارگونه!
ای زمان دست‌نیافتنی!
یک دیوانه که دیوانه نیست یعنی می‌شود باز ببینمش؟
صدای نعره‌های دوجـ‌نسی می‌آمد از اتاق مجاور
این را به تو می‌گفتم
در اتاقی که مربوط نمی‌شد به اتاق‌های مذکور
بدن بی ترحمم را مصرف می‌کردید و یک کلمه از حرف‌های دکتر را باور نکردید
از کسی شنیده باشم در چرا بسته است؟
هتل جای مناسبی نیست


تماشاگران به صحنه هجوم می‌آورند
تو بی‌رحمی!  دروغ‌گویی! لعنتی !
دست‌نوشته‌ی سخنان نامفهوم و صحیح خداوند را روی پوست شما پیدا می‌کنند حضرت والا
کسی که می‌تواند فرار کند تو نیستی
میزبان امشب شما من بودم و یک همراه ـ عشقم ـ که حالش خوب نیست
اول می‌گویی که نمی‌آیی
آن وقت نصف‌شب پیدات شد
اما جرئت نمی‌کنند سالن را ترک کنند
همه به سمت شما می‌آیند.

۱۴ شهریور ۱۳۸۹
 
 
|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389  |
 
 

معصوم / احسان احمدی

 

ماده سگ / انجمن روسپیان غمگین ما

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389  |
 مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت!
 

سایه ام جلوتر از خودم می رفت.کج و کوله بود و تلو تلو می خورد،انگار که پیرمردی باشد.نگاهش که می کردم،احساس تنفر به من دست می داد.دلم می خواست همانجا بنشینم و دیگر راه نیفتم هیچ وقت.بیشتر زمانی که مسافت کوچه ای را طی می کردم،این اتفاق می افتاد.معمولاً کوچه خلوت بود و یک ترس نامعلوم می ترساندم.فکر می کردم جماعتی که پشت سرم می آیند یا از پنجره خانه ی شان مرا می بینند،تو دلشان به راه رفتن مسخره ی من می خندند.ممکن بود بلند بلند بخندند.آنوقت دو راه بیشتر برایم نمی ماند،یا باید همانجا می نشستم روی زمین یا اینکه پا به فرار می گذاشتم....

حالا مدتهاست که سایه ام را موقع راه رفتن تماشا نکرده ام.شاید توان جلو زدن از من را ندارد.شاید زیادی پیر شده.شاید هم مرده باشد و جنازه اش را باد برده...

آه عشق،ای عشق فساد ناپذیر!... آتش هرگز تباه نمی شود!

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389  |
 
 

          کتاب پائیز

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در جمعه بیست و پنجم تیر 1389  |
 براي روح من
 

نه!ديه گو تو شكست نخوردي!به پيراهن آرژانتين قسم تو شكست نخوردي!بخاطر روح فوتبال،بخاطر روح زندگي در پاپتي هاي كشورت تو شكست نخوردي.فقط پيروزي شايسته ي غرور توست.دلم مي خواست امشب به دوستانم،به سعيد،به مسعود و حميد،مجيد،زري و ... مي گفتم كه ديه گو شكست نخورده!اون هميشه پيروزه!ما نباختيم رفقا!

سعيد عزيزم همان بهتر كه بازي را تماشا نكردي و مارادونا را مغموم نديدي.اين روزها كه تنها نشسته اي همش و كسي نيست در آن كتابفروشي پائيز كه باهاش سيگار دود كني.گفتم برادر!ياور هميشه مومن!و هر دو ساكت شديم و از يك جايي به بعد همصدا شدي با داريوش.مغموم بودي مثل ديه گو كه امشب مست كرده و گوشه اي پلاس افتاده حتماً.مي خواستم بهت بگويم ما روزي كبوترهايمان... ديدم ديگر خودمان تبديل به كركس شده ايم در اين بيابان،در اين برهوت.هديه ي خوبي بود امشب اشك به چشمهامان آوردي در شب حذف آرژانتين،شب تولد يونا خواهرت.قسم به چشمهاي سرخت سعيد عزيزم كه آفتاب روزي كه آفتاب روزي... برادر من!

اين روزها بي امان مي گذرند و همه جايشان را به يكنفر داده اند يا شايد از ابتدا نبوده اند اصلاً.شايد جز تو ـيوناـ هيچكس نبوده.همه چيز خواب بوده.هر چه گذشته خوابي بوده.كابوس بوده.فقط حضور روشن توست كه شورآفرين است و شوق ادامه دادن را مثل خون به رگهام ميريزد.

 

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در یکشنبه سیزدهم تیر 1389  |
 شعر بزرگسالی
 

از مطرود

 

                                                                  به یونا ، یونای بی‌همتا


طول کشید تا پیراهنم را دربیاورم
پرده‌های خانه را جمع کردند بردند
ما تختی از استخوان مردگان داشتیم و در نور ضعیفی که از درِ نیمه‌بازِ حمام وارد اتاق می‌شد، در شکل‌های متفاوتی عشق‌بازی می‌کردیم
ـ آناتِما  می‌توانست موسیقی متن این صحنه باشد ـ


پشت موهای تو نفس می‌کشیدم و صدای نفس‌هام را می‌شنیدم توی خواب
هفتاد و دو ساعتش را خواب بودم سالی که خبر نداشتم عاشق تو شده‌ام
فرداشب مجسمه‌های شهر را آوردند ریختند توی انباری خانه
اگر ثروتمند بودیم شش بچه به دنیا می‌آوردیم و روی همه‌شان اسم سقط جنین می‌گذاشتیم
نوارهایی لزج و بی‌انتها با پیچش‌های تند از رحِم تو بیرون می‌آمد
نوزادهایی که شبیه کرم‌های کوچک و ضعیف بودند


هیچ روایتی وجود ندارد
خیلی استثنایی است
صبح یک‌شنبه
روی تخت شکنجه
یک موجود بدوی که دست و پاهایش شبیه میمون است اما با گویشی فراموش‌شده حرف می‌زند و دهانش را به گوشم نزدیک می‌کند، چیزی نشنیدم
خواستم جمعیت نگران‌ را کنار بزنم و به صحنه برسم
اما اتفاق وقتی افتاد که هنوز با عینک سیاه خواب آن هفتاد و دو ساعت را می‌دیدم
روی صندلی‌های متروی قیطریه بیدار شدم
مجید گفت از شر همه خلاص شدم
پاشو قایم‌موشک بازی کنیم
مسیج فرستادم گفتم دلبندم قایم‌باشک درست‌تر است
بی‌تفاوت نگاهمان می‌کردی و کلید را چرخاندی توی قفل در آپارتمان پنجاه و پنج متری مان در استکهلم
بفرمایید داخل
مجسمه‌های شهر خانه را پر کردند برای شعرخوانی
مجید به خودکشی فکر می‌کرد از هفتاد و دو ساعت قبلش
مثل اسب نفس می‌کشید توی خواب
به چمن‌زار بیا
به چمن‌زار بیا
شاید اهمیتی نداشته باشد اما به هیچ‌وجه نباید کنسرت راک را از دست می‌دادم
انگار قلبم تیر خورده باشد از پا درآمدم ـ حتا به سعید هم نگفتیم ـ
روی صندلی متروی خالی
فرشته‌ها در حال استغاثه دورم را گرفتند
و مجید قربانی را            نیروانا  نامیدند  

 

                   

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در جمعه چهاردهم خرداد 1389  |
 دریای ابرها
 

انگار که از یک بلندی پرت شده  یا پریده باشم پایین یا اینکه همین حالا در حال سقوط هستم و با سر فرود می آیم .

|+| نوشته شده توسط احسان عزتی در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389  |
 
 
بالا